لبیک
۳۰م خرداد ۱۳۸۸بسم الله

دعاگوی همه دوستان…
بسم الله

دعاگوی همه دوستان…
بسم الله
نتایج انتخابات دور دهم ریاست جمهوری، کمی تا قسمتی برایم عجیب بود. اینکه دکتر احمدینژاد توانست ۲۴ میلیون از ۳۹ میلیون رای ریخته شده در صندوقها را به خود اختصاص دهد، دور از انتظار بسیاری از دوستان بود. بسیاری از آقایان اعلام میکنند که در انتخابات تقلب صورت گرفته است. من هیچ وقت به این موضوع اعتقاد نداشتهام. در تمامی انتخابات همیشه اینگونه بوده که جناح و یا کاندیدای بازنده، دیگران را متهم به تقلب میکند.
یک بار برای همیشه باید این موضوع حل و فصل شود. اگر معترضین اعتقاد دارند که تقلب در شمارش اتفاق افتاده، مجریان انتخابات برگههای رای را در اختیار نامزدهای شکست خورده قرار دهند.
خوشحالم از اینکه در این دوره اسم کسی را در برگ رای خود ننوشتم. معتقد بودم که هر چهار نامزد صلاحیت اداره کشور را ندارند.
ولی این را باید قبول کنیم که محمود احمدی نژاد، دهمین رئیس جمهور ایران است. انتخابات تمام شد. از این تاریخ به بعد همگی باید از وی حمایت کنند. هر گونه سنگ اندازی، به زیان تمام مردم میشود. همانگونه که در چهار سال قبل اینگونه سنگ انداختنها، به زیان مردم شد. به این معتقدم که بسیاری از گرانیها، بدست خیلی از همین آقایون به مردم تحمیل شد. همین کسانیکه احمدینژاد اسمشان را اعلام کرد.
بگذریم..
اگر نمیتوانید این چگونگی ها را تحمل کنید، به چهار سال بعد امید داشته باشید. خلاصه یک جوری رفتار کنید که از روی هوای نفس نباشد.
انشاالله که اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران از این چالش خارج شود. بحرانی که انصافا احمدینژاد هم در به وجود آمدن آن، نقش داشته است.
بسم الله
بنا داشتم که درباره انتخابات صحبتی نکنم. بعد از مناظره دکتر احمدی نژاد و مهندس موسوی، احساس کردم که میتوان حرفهایی زد.

خیلی نتایج میتوان گرفت.
سیاست خیلی کثیف است. هر دو نفر میگویند که پشت سر کسی نباید حرف زد. اما موسوی از محصولی میگوید و احمدینژاد از آقازاده ها..
هر دو نفر میگویند که مدرک دانشگاهی مهم نیست و هر دو نفر برای مدرک نداشتن دیگران جفت پا میگیرند.
موسوی که حرف زدن بلد نیست.. احمدی نژاد هم که فقط حرف زدن بلد است.. اون یکی که هی میگه چیز چیز… این یکی هم فقط میگه ملت ایران ملت ایران…
احمدینژاد از خاندان هاشمی و ناطق نوری گفت. مطالبی رو اشاره کرد که همه ملت قبول دارند. به اینکه خانواده هاشمی از رانت پدر پلههای ترقی رو بالا رفتهاند، شکی نیست. ولی چرا این حرفها باید یک هفته قبل از انتخابات گفته شود. اگر این حرفها نادرست است که خدا ببخشد گناه تهمت زنندگان رو. اگر درست است که همه ما میدانیم حتما درست است، چرا آقای خامنهای دست به کار نمیشود. اگر آقای هاشمی و ناطق اهل رانت هستند که دیگر عادل نیستند. پس چرا آقای خامنهای نماز ملت رو خراب میکنند. هر چه سریع تر آقای هاشمی باید از امامت نماز جمعه عزل بشوند.. من نمیخوام زیاد وارد بحث بشوم. صحبت زیاد است.
احساس من این بود که احمدینژاد احساس خطر میکنه. احساس خطر از اینکه شاید رای نیاره. به خاطر همین شاید اینجور نسبت به هاشمی و خاتمی موضع گرفت. هیچ وقت مسئولین اینگونه رویشان به روی هم باز نشده بود. اگر احمدینژاد رای بیاورد، نسبت به حرفهای مناظرهاش، چه موضعی میگیرد؟
هیچ موقع اخلاق انتخاباتی در ایران درست نمیشه…
بسم الله
عروج ملکوتی حضرت آیت الله العظمی محمد تقی بهجت را به عموم شیعیان تسلیت میگویم..

بسم الله
- احمدی نژاد
- مایلی کهن
- علی آبادی
- قلعه نوعی
- واعظ آشتیانی (مدیر عامل باشگاه استقلال)
- شریفی (رئیس کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال)
با این اسامی، پیدا کنید سن پرتغال فروش را…

مایلی کهن با احمدی نژاد دوست است..
واعظ آشتیانی با احمدی نژاد دوست است..
مایلی کهن با قلعه نوعی بد است..
در نتیجه، واعظ آشتیانی با قلعه نوعی بد میشود..
علی آبادی با احمدی نژاد دوست است..
مایلی کهن با احمدی نژاد دوست است..
شریفی با علی آبادی دوست است..
در نتیجه، شریفی هم با مایلی کهن دوست میشود..
دو ماه مانده به پایان کار دولت نهم، آقای مایلی کهن به فکر این افتاده که فضای ورزش کشور را سالم کند. البته تمام صحبتها و ادعاهایی که میکند، نا به جا نیست.. این را من هم قبول دارم که فوتبال ایران بسیار آلوده است. بسیار فضای کثیفی به آن حاکم شده.. زیرآب زنی و توطئه بیداد میکند. اخلاق از بین رفته.. ولی چرا الان و در این شرایط باید این حرفها گفته شود..؟
فعلا همه به فکر سالم سازی فضای ورزش افتادن.. اینجا و اینجا را بخوانید..
صحبتهای این بنده خدا هم به حق است..
بسم الله
آبان ۸۶ بود که به علت دردهایی که در زانوهای خود احساس کردم، به دکتر مراجعه کردم. جناب دکتر پس از معاینات لازم و دیدن عکسها و ام.آر.آی های گرفته شده، تشخیص دادند که کشکک های جفت زانوها کج شده، و مینیسک هایش هم آسیب دیده. این شد که ما رو منع کردند از فعالیت هایی که انجام میدادیم. ورزش را که کلا تعطیل و فیزیوتراپی رو شروع کردیم. تیر ماه ۸۷ به مدت دو ماه رفتیم آموزشی که اونجا تا حدی فشار کار به زانوها زیاد شد. ولی خدا رو شکر که مشکلی برای ما به وجود نیومد. بعد از آموزشی هم که شدیم آقا معلم و هر روز رفتیم سر کلاس.. در این هجده ماه به اندازه کافی به این زانوها استراحت دادیم. از چندی قبل فعالیتهای ورزشی رو دوباره شروع کردم. چند باری کوه رفتم و هر هفته هم با فامیل میریم فوتبال. دو تا راکت بدمینتون هم خریدم که اگر کسی پایه باشه، شبها میریم بازی..
این خبر رو که خوندم یاد ۱۲ بهمن سال ۵۷ افتادم. ملت جوگیری داریم به خدا…
تیتر این خبر هم نشون میده که ملت رو با چه چیزهایی میشه رام کرد…
چرا ما در مقابل این عربها اینقدر ضعیف شدیم. چرا هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. این هم بلایی که سر قبرستان بقیع آمده و ما هم کاری از دستمان بر نمی آید. از مسئولین ما که بخاری بلند نمیشه. مراجع باید حج رو تحریم کنند. سفر به عتبات هم باید تعطیل بشه. طی دیروز و امروز بر اثر دو حادثه تروریستی، بیش از دویست تن از کشته شدگان و مجروحین این دو حادثه، ایرانی بوده اند. پدر ما هم که حداقل ماهی یک سفر مشرف میشه به کربلا..
بسم الله
ارادتمند تمام دوستان و آشنایان و سایر بستگان…
دلیل غیبت این چند وقت مشکل فنی است که برای ابزار آلات ارتباطی ما پیش آمده و در حقیقت رایانه ما مادرش را از دست داده است و در حال حاضر ما بدون رایانه به سر میبریم و منتظریم برادر کاظم مرتضوی اقدامات لازم را مبذول فرمایند..
سه تبریک ویژه برای سه دوست قدیمی.. حسین دشت بزرگی و هادی قربانی و محمد کربلایی.. دلیلش هم که معلومه.. مبارکشون باشه..
حدود یک ماه دیگه امتحانات مدارس شروع و تقریبا وقت ما باز میشه. این دماوند که حسابی انرژی ما رو گرفته.. بچه ها که اکثرا درس نمیخونند. از حدود ۱۵۰ دانش آموزی که اونجا دارم، شاید میشه گفت ۴۰ نفر برای درس وقت میگذارند.. من حدس میزنم که دانش آموزان من کمتر از ۵۰ درصد قبولی داشته باشند. وضعیت آموزشی خیلی افتضاحه. دانش آموزان به زور معلم و با نمرات ناحق سالهای گذشته را گذر کرده اند و پا به دبیرستان گذاشته اند..
این چند وقته هم که فوتبال مملکت ما، حسابی رو اعصاب ما رژه رفته. اون از وضعیت تیم ملی و حواشی های به وجود آمده، این هم از بد شانسی های استقلال ننه مرده. همیشه همین بوده. آخر فصل همه چیز رو واگذار میکنه و گند میزنه به همه چیز.. اظهار نظر امیر قلعه نوعی در مورد ناکامی های جام باشگاه ها هم جالبه؛ ایشون میفرمایند دلیل شکستهای استقلال این بوده که این تیم چند سال از آسیا دور بوده.. انگار سپاهان و پرسپولیس ۶ ماه یک بار در آسیا بازی میکنند…
بازار انتخابات هم در حال داغ شدن است. از دوستان دور و نزدیک خواهش میکنم که خود را آلوده بازیهای انتخابات نکنند و دین خود را به دنیای دیگران نفروشند.
پنجشنبه ظهر بعد از اینکه کلاس درسم در دماوند تمام شد، از همانجا رفتم به سمت شاهرود برای شرکت در اردوی دانش آموزان دوره ۲۵ مدرسه علامه حلی. اردوی نسبتا خوبی بود و کمی تا قسمتی خوش گذشت. ولی نکته ای که باعث شد مذاق ما تلخ شود، جریمه هایی بود که توسط مأمورین زحمتکش راهنمایی و رانندگی حواله ما شد. در طول این مسیر ۳ ساعته، ۳ بار جریمه شدم به مبلغ هفتاد هزار تومان. یک بار به علت سبقت و دو بار به علت سرعت..
راستی، سال نو مبارک///
بسم الله
امسال دومین سالی است که عید را به مسافرت جهادی نرفتم. در واقع دومین سالی است که عید را قرار است با خانواده سپری کنم. سال گذشته، به علت وجود پاره ای از مشکلات نوروز بدی را گذراندم. ولی درسی که از آن گرفتم، صبر و بردباری بود.
خیلی دوست دارم مروری داشته باشم به سال ۸۷// ولی حس انجام آن را ندارم. سال گذشته این کار را انجام دادم. شاید امسال هم….
در این پست هوس کردم یک ماجرایی رو براتون شرح بدم که نتیجهای از درونش در نمیاد.. فقط ذکر خاطرهای است…
پنجشنبه شب با رفقا از دبیرستان مفید حرکت کردیم و رفتیم علی آقا سگ پز، و آنجا شام خوردیم. بنده، محسن رسولیپور، حسین طائفی، سعید نجفی و محمد اکبری. بعد از شام ۵۰۰۰ تومان به سعید دادم و وی هم مبلغی گذاشت و رفت برای حساب کردن غذا. محمد اکبری ماشین داشت. محسن و حسین ستارخان پیاده شدند و سپس به سمت شهرک غرب حرکت کردیم. در میدان صنعت از سعید و محمد خداحافظی کردم و قصد کردم که به خانه بروم. رفتم تا با تاکسی بروم که متوجه شدم پول داخل جیب ندارم. کجا گم کرده بودم، خدا میداند. تنها پولی که درون جیبم بود، یک اسکناس دویست تومانی و یک سکه ۲۵ تومانی بود که کفاف کرایه تاکسی را نمیداد. چون کرایه مسیر پونک بالای سیصد و پنجاه تومان بود. حال این را هم نداشتم که بروم دستگاه ایتیام پیدا کنم تا از آن پول بگیرم. بنابراین تصمیم گرفتم که با اتوبوس به منزل بروم. رفتم سمت ایستگاه اتوبوس. اتوبوسی که در ایستگاه مسافر سوار میکرد، خصوصی بود. یعنی کرایهای بود. کرایه آن هم صد و پنجاه تومان بود که ظاهرا مشکلی برای ما ایجاد نمیکرد. برای اطمینان دست کردم درون جبیم که مطمئن شوم اسکناسی که در جیب دارم، دویست تومانی است؛ که در نهایت ناباوری از دور مسابقات کنار رفتم. چون اسکناسی که همراه داشتم، مشکل اعتباری داشت. نصف آن مال یک اسکناس، و نصف دیگر آن مال یک اسکناس دیگر بود. یعنی شماره سریال طرف چپ با طرف راست متفاوت بود. یعنی یک نفری لطف فرموده بودند و دو تکه از دو اسکناس متفاوت را به هم چسبانده بودند. ما هم عذاب وجدان گرفتیم که آن را خرج کنیم. بنابراین تنها پولی که برایمان ماند، یک سکه ۲۵ تومانی بود که تنها کاری که میشد با آن کرد این بود که با اتوبوس بلیطی به سمت خانه بروم. البته خواستم بلیط بخرم؛ ولی دکه فروش بلیط تعطیل بود. که با خود گفتم به راننده به جای بلیط، سکه میدهم؛ که البته این کار هم کار خوبی نیست. اتوبوس پولی رفت و ما منتظر اتوبوس بلیطی شدیم. یک نفر دیگر هم که ظاهرش نشان میداد کارگر ساختمانی بود، منتظر اتوبوس بلیطی بود. بعد از ۱۵ دقیقه اتوبوس دیگری آمد که آن هم پولی بود. در اینجا بود که صدای اعتراض آن کارگر را شنیدم که در زیر لب به دولت محترم ناسزا حواله کرد. من که از آمدن اتوبوس بلیطی ناامید شدم…..
….تصمیم گرفتم که پیاده تا منزل بروم. شروع به حرکت کردم و از کنار اتوبان همت طی مسیر کردم تا به منزل رسیدم. مسیر نسبتا کوتاهی بود.. ولی چون برای اولین بار این مسیر رو پیاده میرفتم، بهم خوش گذشت. حدود یک ساعت طول کشید. این بود خاطرهای از من.. در زیر نقشه مسیر رو هم قرار دادم. همین
بسم الله
تنبلی هم بد دردیه. برای ما انرژی نمانده. بچههای دماوند عجیب انرژی میگیرند. احساس میکنم بچهها هم خسته شدهاند. تا به حال اینجوری درس نخواندهاند. کلا سیستم آموزشی دماوند، به این گونه است که دانشآموز به هر نحو ممکن نمره قبولی را بگیرد. برای مدیران آموزش و پرورش اصلا مهم نیست که این دانشآموز سواد دارد یا نه. فقط قبولی برایشان مهم است.
این موضوع به حدی جدی است که حتی مدیر یکی از مدارس مرا از وسط کلاس بیرون میکشد و لیست نمرات را میآورد و میگوید به این دانشآموزان نمره بده تا نیوفتند.
دانشآموز بیچاره با این سیستم رشد کرده. دست خودش نیست. به او درس خواندن را یاد ندادهاند. بلد نیست جزوه بنویسد. بلد نیست به درس گوش بدهد و… این را خوب متوجه شدهام که در سالهای گذشته به این دانشآموزان ظلم شده است. ظلم….
بسم الله
چگونه میتوان عادت دروغگویی رو در خود و دیگران از بین ببریم؟
بعضیها با اعتماد به نفس قابل تحسینی چنان به آدم دروغ میگویند، که انسان خندهاش میگیرد. این خصیصه را در دانشآموزان خود به کرات دیدهام. الان که معلم هستم، و به گذشته خود فکر میکنم میبینم که عجب انسانهای جاهلی بودیم. آدمی وقتی پشت نیمکت مدرسه مینشیند، چنان کلاش میشود که فکر میکند ته انسانهای قالتاق است و هر کاری که دلش بخواهد پشت این نیمکتها میتواند بکند به طوری که کسی متوجه نمیشود. در حالیکه از اون بالا همهچیز پیداست. از کدوم بالا؟ هم از اون بالایی که معلم وایستاده و داره به کلاس نگاه میکنه و هم از اون بالایی که اون مهربون نشسته.
دانشآموز رو بلند میکنی و میگی این چه کاری بود که کردی؟ با اعتماد به نفس خیلی بالایی میگه “کدوم کار آقا؟ من که کاری نکردم” از همین جواب خندهام میگیره. یعنی خطای دوم رو پشت سر خطای اول انجام میده. خطای دوم چیه؟ دروغ. هیچکس به این بچهها یاد نداده که ای فرزندم؛ دین نداری لااقل آزاده باش.. یعنی چی این جمله؟ یعنی اینکه مرد باش..
هر گندی که میزنی، مثل یک مرد پای اون وایستا. الان اگر شجاعت این رو نداشته باشی که مثل مرد بگی فلان کار اشتباه رو من انجام دادم، پس فردا هم وقتی موقع رانندگی یک عابر رو زیر بگیری، از صحنه حادثه فرار میکنی. آخرش فکر میکنی چی میشه؟ اعدام… ولی مثل یک مرد میری اون دنیا. سرت رو میتونی اون طرف بالا بگیری..