بسم الله
داستان این مجمع ما هم به قول یکی از رفقا شده داستان پیراهن عثمان
برادر تا حالا کجا بودی؟ اون موقعی که بنده و چهار تای دیگه داد می زدیم که مجمع ایراد داره کجا بودی؟ اون موقعی که داد میزدیم آیین نامه مشکل داره کجا بودی؛اون زمانی که می گفتیم وقت بچه ها داره تلف می شه کجا بودی؟
تازه الان که به نقطه ایراد مجمع رسیدیم زبون باز کردی؟ تازه الان فیلت یاد هندوستان کرده؟
بابا همه فهمیدن که تو هم فرد دلسوزی هستی و مخت خوب کار می کنه. همه فهمیدن که تو هم می فهمی. حالا دلت می خواد سر دمدار اصلاحات بشی؟
بله؛ منم بلدم تو این شرایط خوب صحبت کنم و ایراد وارد کنم. از تو هم قشنگ تر.
حتی می تونم بگم که ایرادات رو بهتر از تو می فهم.
برو عمو جون. برو خدا روزیت رو جای دیگه بده.
امسال که گذشت. با همه بدی ها و خوبی ها ی مجمع، دبیران مجمع و اعضای مجمع، امسال هم گذشت.
برو از الان به فکر سال دیگه باش(اگه دلت واقعا می سوزه)؛ برو ایرادات رو برای سال دیگه برطرف کن. سال دیگه زودتر آستین بالا بزن. نه اینکه دوباره ۳ ماه مونده به مسافرت بیای بگی “سلام علیکم“.
حرف آخر :خدا رو بالا سرمون ببینیم. اصل رو فراموش نکنیم. بر هوای نفس غلبه کنیم. دل آدم ها رو نشکونیم. وقت شناس باشیم.
به قول یکی از رفقا: الخیر فی ما وقع
نظر من در مورد این پست آنقدر مفصل هست که در این جا ننویسم.
و چه خوب این شعر حرف من را میزند؛
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
نحوهی عزیمت تو ناگزیر میشود.
آی…
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود.
رضا
۱۳۸۴ , ۱۱م , اسفند
حاج کاظم، پول لازم، وقت لازم،خدا لازم،حوصله لازم،انتقاد پذیری هم لازم!
میرهادی
۱۳۸۴ , ۱۱م , اسفند