بسم الله

یکشنبه ۲۸/۱۲/۱۳۸۴

شب قبل را در منزل آقای اصفهانی سپری کردیم. صبح از آقای اصفهانی درخواست پیگیری برای بازدید از پالایشگاه شرکت گاز را کردیم. ایشان هم لطف فرمودند و هماهنگ کردند؛ به طوریکه بعد از ۱۵ دقیقه مدیر عامل پالایشگاه با تلفن همراه بنده تماس گرفت.

این‌بار هم تمام روز با هادی به دنبال کارهای اداری بودیم. به طوری که صبحانه و نهار را ساعت ۱۷ صرف کردیم.

نماز مغرب را به حرم رفتیم. یه زیارت مختصری انجام دادیم و به سمت راه‌آهن حرکت کردیم برای استقبال از حسین جواهری. ساعت ۲۰ با یک دستگاه پراید به سمت سرخس حرکت کردیم. موقعی که رسیدم سرخس با چهره بیمار چند تا از بچه‌ها روبرو شدم. همان شب چند تا تیکه از بچه‌ها شنیدم که حسابی تو روحم رفت….

۵نظر

  1. …روح ما رو میده آزار…

    میرهادی

  2. چه تیکه هایی شنیدید ؟‌ ….. جک ؟‌یا حرف درست و حسابی ؟‌مثلا اهداف جهادی یا حرف مذهبی ؟ منظورتان را دریافت ننمودم متاسفانه . مشکل ایکیو بد جوری اذیتم میکنه . :d

    ایروانی

  3. شما که رسیدید، رفته بودم مفید ۲ ای‌هایی که اشتباه اومده بودن رو برسونم، بعد هم رفتم…مشهد….

    رضا

  4. پس به روح هم اعتقاد داری !

    حسین

  5. سلام
    اگه این تیکه بچه ها نباشه که ما بزرگ نمی شیم

    صبا

نظر دهيد