بسم الله
دوشنبه ۲۹/۱۲/۱۳۸۴
آن روز تماماً در خجالت به سر بردم. خودم از خودم متنفر شده بودم. تا ساعت ۱۲:۳۰ خواب بودم. البته این را هم بگویم که ۲ روز گذشتهاش به شدت مرا خسته کرده بود.ولی این موضوع دلیلی برای این همه خواب من نداشت.
بعد از خواب، یه دوش آب گرمی گرفتم و مستقیماً به فرمانداری رفتم برای هماهنگی بازدید از سد که البته این بازدید از قبل هماهنگ شده بود. و بنده فقط لیست اسامی بچّه ها را تحویل دادم.
بعد از نهار، به سمت کوره آجر پزی حرکت کردیم برای حمل آجر به محل کار بچهها. وارد کوره که شدم خداییش یاد جهنّم افتادم و آتیشش. واقعاً وحشت کردم. خیلی داخل کوره داغ بود. رفقا که آجرها را بلند میکردند، دستانشان کباب میشد. کار بسیار سخت و البته جالبی بود.
به اردوگاه که برگشتیم، اذان مغرب بود. نماز را که خواندم با محسن رسولی به شهرک گاز رفتم برای قطعی کردن استفاده از اماکن ورزشی شهرک.
قرار بود ساعت ۱۹:۰۰ به سمت حسینیه جوانان شهرستان حرکت کنیم برای عزاداری اربعین که به خاطر هماهنگ نبودن و بی برنامهگی از طرف هیئت ساعت ۲۰:۳۰ به سمت حسینیه حرکت کردیم و این امر باعث شد که خیلی از بچهها سال تحویل را در خیابان به سر ببرند. سال تحویل سادهای بود. بچهها زیاد بخار نداشتند. اصلاً حال نکردم.
دو قسمت مطلبت خیلی با نمک بود
“هماهنگی بازدید از سد که البته این بازدید از قبل هماهنگ شده بود”
خوب شد نمردیم و معنی هماهنگی رو هم فهمیدیم
“هماهنگ نبودن و بی برنامهگی از طرف هیئت”
خدا یه چیزی به آدما داده به نام عقل ، البته شاید هم به بعضی آدما
سعید
۱۳۸۵ , ۳۰م , فروردین
من که نبودم ولی سال تحویل که تو خیابان باشی، دیگه میخوای بخار از کجا دربیاد؟!!
رضا
۱۳۸۵ , ۳۱م , فروردین
دوستانی دارم بهتر از آب روان
mirhadi
۱۳۸۵ , ۳۱م , فروردین