بسم الله
سه شنبه ۰۱/۰۱/۱۳۸۵
اولین روز سال ۱۳۸۵٫ حس غریبی داشتم.
نماز صبحم در این روز قضا شد.ازخواب که بیدار شدم مستقیم به دستشویی رفتم. داخل دستشویی به محمود صفر تیکه انداختم که تو پرم زد. حالش زیاد میزون نبود.
قبل از حرکت بچه ها به نظرم زیارت عاشورا خواندند که بسیار حرکت مناسبی بود. رسماً برای اولین بار میخواستم به سر کار بروم. ابتدا به گروه برادر قربانی رفتم. مدرسه قوش عظیم. کار خاصی برای انجام دادن نبود. به سمت گروه سیدغفوری حرکت کردم. مقدارکی به خود فشار آوردم. یک بیل هم به سر یک کودک ۵ ساله زدم، که بسیار کار فرهنگی بزرگی بود!!
سپس به گروه حامد شاهسون رفتم. آنجا هم بدک نبود. مقداری هم اونجا کار کردیم. یک فرقون ملات هم اونجا خالی کردم که باز هم فرهنگ سازی خوبی بود. چون به گفته خودشان بعد از رفتن من چند فرقون دیگه هم چپ شده بود که تا قبل از ورود من چنین اتفاقی نیافتاده بود.
و بعد به سمت اردوگاه حرکت کردم. بعد از صرف نهار تصمیم گرفتیم که باز هم به کوره آجر پزی برویم. جای همه خالی. خوش گذشت. با کمک رفقا یک ماشین کمپرسی و ۲ نیسان را بار زدیم. یک ساعتی هم داخل کوره که بسیار گرم هم بود، با برادر قربانی خوابیدیم.
اون شب علی جعفری و رفقا وارد اردوگاه شدند. مقداری خوشحال شدم.
باز هم احساس کردم که اردو جوّ گرم و صمیمی ندارد و این هم به بزرگترهای اردو برمیگشت.
سلام. سیاسی کجا بود. من که چیزی نگفتم. غیر حق بود؟ حاضرم تکذیبیه هم بزنم توی راز.
امین
۱۳۸۵ , ۳۱م , فروردین
خواب عجیبی دیدم تو کوره
کاش از سر و صدا بیدار نمیشدم
mirhadi
۱۳۸۵ , ۳۱م , فروردین
رسماً برای اولین بار میخواستم به سر کار بروم
رسماً رفتنت اینجوریه ،اگه برا سرگرمی میرفتی چی مشد!!!
رضا
۱۳۸۵ , ۳۱م , فروردین
خدا وکیلی اسم اینو میذاری کار کردن
محمد
۱۳۸۵ , ۱م , اردیبهشت
خسته نباشی!
meghdad
۱۳۸۵ , ۱م , اردیبهشت
سلام. اردو همیشه جوش کم کم صمیمی می شه و وای از اون روز آخر و لحظه ی خداحافظی که …
سجاد
۱۳۸۵ , ۱م , اردیبهشت
باز خوبه شما رسمی می رفتی سر کار و بیل دست میگرفتی بعضی ها غیر رسمی میرفتن سر کار دوربین دست میگرفتن
ولی شب سال تحویل هم خیلی برنامه بدی بود همشم زیر سر خودت بود ،محمود صفر حق داشت…..
sed
۱۳۸۵ , ۱م , اردیبهشت
یادش بخیر
میرهادی
۱۳۸۵ , ۲۹م , شهریور