بسم الله
چهارشنبه ۰۲/۰۱/۱۳۸۵
بنا بود برنامه استخر شب را هماهنگ کنم. صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم. حوصله خیلیها را نداشتم. موبایلم را دو سه باری قطع کردم. به شهباز گفتم که یک ماشین برای من اختصاص بدهد برای رفتن به شهرک گاز. یک ماشین را برای ۳ کار اختصاص داد که هیچ رقمه نمیشد هماهنگ شویم….
به اردوگاه که رسیدم مقدر را دیدم که با تلفن صحبت میکرد و میگفت که ” ما میخواهیم گمنام بمانیم…” ؛ از سپاه میخواستند بیایند و فیلم بگیرند و ….
با سرهنگ باقرزاده که قرار بود به اردو بیسیم بدهد، به گروههای کاری سری زدیم. معلوم بود که تحت تاثیر قرار گرفته است. نماز را در مسجد یاز تپه خواندیم.
به اردوگاه برگشتیم. قرار بود بعد از صرف نهار، جلسه شورای مسافرت تشکیل شود که اگر تشکیل میشد، اولین جلسهای بود که تمام معاونین به طور کامل دور هم جمع میشدند. آماده برگزاری جلسه بودیم که خبر آوردند که فلانی و فلانی میخواهند برگردند. جلسه ما به هم خورد. آقای مقدر و طاهری به سراغ آن دو نفر رفتند تا مانع خروج شوند که موفق هم شدند…. بالاخره جلسه ما هم برگزار شد.
شب به سمت استخر حرکت کردیم….
مسئولین استخر به ظاهر هماهنگ بودند. به همین خاطر من وارد آب نشدم و به سالن بیلیارد رفتم که با من تماس گرفتند و گفتند که بچهها را ۴۵ دقیقه زودتر میخواهند بیرون کنند که به محل استخر رفتم و مشکل بعد از چند دقیقه حل شد…
سلام. یعنی می خوای بگی بیلیارد بلد بودی، خوب شد ما بودیم اونجا
سجاد
۱۳۸۵ , ۲م , اردیبهشت
من تو مفید کار می کنم. دوم هم اینکه طرز منصرف شدن اون دو نفر از برگشتن، بدترین خاطره ی من از مسافرت های جهادی این سالهاست. یا علی
امین
۱۳۸۵ , ۲م , اردیبهشت
بیییییییییییییییییییییییییییییللللللللللللللللییییییییییییییارد (جهادی)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
یه معلم
۱۳۸۵ , ۲م , اردیبهشت
باقرزاده ستوان بود نه سرهنگ
سعید
۱۳۸۵ , ۲م , اردیبهشت