بسم االله

یکشنبه ۰۶/۰۱/۱۳۸۵

صبح به زور سید امین از خواب بیدار شدم. “پاشو سالن رو پیگیری کن…”. بخواب بابا.

فتوت مشهد بود. با موبایل با او صحبت می‌کردم که رئیس دفتر استاندار اومد پشت خطم. برای ساعت ۱۳:۳۰ قرار ملاقات گذاشت. قرار شد با هادی قربانی به مشهد برویم.

۲۰ دقیقه دیر رسیدیم و استاندار از استانداری خارج شده بود. برای روز بعد قرار گذاشتیم. دست از پا درازتر و با شکم گرسنه به سمت حرم رفتیم برای خواندن نماز. مشهد واقعاً شلوغ بود. ماشینها در خیابانها حرکت نمی‌کردند. دسته‌های عزاداری داخل شهر حرکت می‌کردند. عجب صفایی. دلم نمی‌خواست به سرخس برگردم. ولی باید بر می‌گشتم. با هادی به سمت سرخس حرکت کردیم که فرداش دوباره به مشهد برویم.

به اردوگاه که رسیدم جلسه‌ای در اردوگاه برقرار بود بین مسئولین کمیته امداد و آموزش و پرورش و شورای مسافرت. یک گروه از بچه‌ها رفته بودند سالن فوتبال و یک گروه به دریاچه بزنگان….

* اون شب یه سری از رفقا به اینترنت وصل شدند….این هم از عاقبت جهادی.

۵نظر

  1. سلام
    کاظم جان یه کم در مورد مخاطب وبلاگت فکر کن،منظور خاصی ندارم بهنظرم در بهتر شدنش خیلی کمکت می‌کنه
    یا علی

    صبا

  2. این روز صبحش ما برگشتیم تهران،یادم نمیره بهم گفتی جدی میگم نروووووووووو

    sed

  3. از چند تا چیز خیلی بدم میاد
    یکیش بیدار کردن توه

    mirhadi

  4. از نوشتن نظر اقای میرهادی … فراوان خندیدم . :d

    منتظر بقیه جریاناتم . محبت کنید زود تر بنوسید .

    ایروانی

  5. نیت اصلیم از اتصال به شبکه پرینت گرفتن از آخرین اخبار انرژی هسته‌ای برای زدن روی دیوار بود…
    عاقبت بدی فکر نکنم باشه…
    خدا کنه همیشه ار ابزار در راه غنی‌سازیه محتوی استفادخ کنیم (قابل توجه حاجی!)

    رضا

نظر دهيد