بسم الله

سه‌شنبه ۰۸/۰۱/۱۳۸۵

تقریباً می‌توان گفت که آن روز، روز آخر کاری حساب می‌شد. حس غریبی داشتم. صبح بچه‌ها، به علت طولانی شدن بازدید پالایشگاه و همچنین تئاتر محمود صفر در شب قبل، صبح با یک ساعت تأخیر به محل کار عازم شدند. من هم یک ساعت بعد از حرکت بچه‌ها، به سمت گنبدلی حرکت کردم. به سه گروه سرک کشیدم و سر گروه چهارم مشغول کار شدم. البته کارش که کار نبود. ماشاءالله بنا خیلی تعطیل بود. در تمام مدتی که من اونجا بودم، یه سه ساعتی شد، فقط یک ملات را کار کرد. !!

بعد از بازگشت به اردوگاه و صرف نهار، سید امین گفت که برنامه خانواده شهدا تمام نشده و چند خانواده مانده‌اند. به همین خاطر با محسن رسولی و سلمان مشایخ و هادی قربانی به سمت یازتپه حرکت کردیم.

موقعی که برگشتیم، جلسه پایان مسافرت در حال شروع شدن بود. جلسه پایان مسافرت امسال با سالهای پیش زمین تا آسمان فرق می‌کرد. بچه‌ها خیلی عوض شدن. همه آمفوتر. کسی حرف نمی‌زد. چهار تا آدم قدیمی یه چیزایی گفتن. من که شکه شدم. توقع داشتم خیلی بیشتر از این‌ها، حرف‌ها باشد. بچه‌های جدید خیلی بی بخار شدن. اصلاً تو جلسه هم زیاد شرکت نکردن…..

۶نظر

  1. فکر میکنید دلایل اینکه بچه های جدید اصلا صحبت نکردند چی بود ؟ یا رغبت نداشتند ؟ یا اینکه دوست نداشتند جهادی تمام شود ؟ یا اینکه در عمق قضیه نرفته بودند ؟ دلم میخواست روی این موضوعات بیشتر بررسی کنید و از این ربت و تمایل ها و کششی که اتفاقا در بچه های قدیم هست چرا در بچه های جدید نیست ؟ حداقل من این حالت را در اردو های جنوب بسیار حس کردم . ولی مثلا در اردوهای عملی دانشگاه این حالت ها اتفاق نمی افتد . فقط این گونه حالت ها را میشه در برخی از اردو ها یافت . در هر حال مایلم تخصصی تر به این موضوع بپردازید . پایدار باشید . ایروانی

    ایروانی

  2. به نظر شما قدیمی‌ةا روزی جدید نبودند و جدیدی‌ها روزی قدیمی نمی‌شوند!؟

    رضا

  3. جالبه خانم ایروانی در این مباحث از همه ی ما پایه تر است !

    یه معلم

  4. مراسم پالایشگاه با حال بود. ولی مراسم محمود صفر خیلی بهم حال نداد. زود رفتم خوابیدم .

    علی آقا مربی

  5. اون شب وقتی دیدم حاج محمود چطوری داره به آب و آتیش میزنه تا کم کاری ما رو جبران کنه ، فقط میخواستم گریه کنم …

    سعید

  6. age man boodam ke ye kam be too enteghad mikardam be khatere ghod bazi hattttt

    سد

نظر دهيد