بسم الله
چهارشنبه ۰۹/۰۱/۱۳۸۵
روز پایانی بود. روز وداع با سرخس. روز دل کندن از کارها. برای خیلیها سخت بود. تعدادی از بچهها نیز آن روز برای کار رفتند. تعدادی دیگر نیز در اردوگاه ماندند برای نظافت و جمع کردن وسائل. چند سال است که این کار را مهدی صحاف خوب مدیریت میکند. امسال هم قسمت خودش شد.
به خود که آمدم، دیدم تو ایستگاه راهآهن سرخس هستم. جدی جدی اردو واقعاً تمام شده بود. تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که داخل قطار از بچهها به عنوان یادگاری در یک دفترچه دست نوشته بگیرم. کاری که هر سال انجام میدهم.
ساعت ۱۷:۳۰ وارد مشهد شدیم؛ و به سمت محل اسکان حرکت کردیم. خیلی خوش سعادت بودیم. شب شهادت امام رضا مشهد بودیم. بعد از استقرار با بچهها، مستقیم به سمت حرم رفتیم. دلم خیلی پر بود. یه درد دلی با آقا کردم. جای همتون خالی. خیلی حال داد. هوا هم سرد بود.
شام را در رستوران مهمان کمیته امداد بودیم.
با رفقا قرار گذاشتیم که ساعت ۳ بامداد به حرم برویم که فکر کنم تعداد محدودی رفتند و بقیه از جمله خود من به علت خستگی تا صبح خوابیدند.
سلام. ای ول به مهدی صحاف
سجاد
۱۳۸۵ , ۱۲م , اردیبهشت
احتمالا با آقا هم در باره بی بخاری بچه های جدید ( البته از نظر شما ) درد دل کردی ؟!!!
سعید
۱۳۸۵ , ۱۲م , اردیبهشت
کلا این مجموعه خاطرات قشنگ بود
ولی خودمونیم خیلی دودر کردی ها!!!
محمد حسین
۱۳۸۵ , ۱۲م , اردیبهشت
من واست چیزی ننوشتم تو اون دفتر چه اما حالا مینویسم
فریاد حافظ اینهمه آخر به هرزه نیست هم قصه ای عجیب و حدیثی غریب هست
سد
۱۳۸۵ , ۱۲م , اردیبهشت