بسم الله

جمعه ۱۱/۰۱/۱۳۸۵

ساعت ۸:۱۵ صبح رسیدیم راه‌آهن تهران. باز هم داستان همیشگی. خداحافظی آخر مسافرت و اشک محمود صفر که نمی‌شه هیچ جوره جمعش کرد.

امسال که فقط اون تنها نبود. حالا خداییش منم زورکی جلوی خودم را گرفتم.

خیلی با حاله. لحظه خداحافظی تازه با یه سری آدم برای اولین بار هم صحبت شدم.

اصلا حس و حال رفتن نداشتم. ماندم تا آخرین نفر با حسین سبحانی رفتیم.

و در اون لحظه بود که احساس کردم مسافرت سرخس با یک کوله بار تجربه، به ظاهر به پایان رسیده است. یه سری رفتن تا سال دیگه که پیداشون بشه. شایدم نشه….

حرف آخر: ما رو حلال کنید…..

۶نظر

  1. سلام
    این داستان سال هاست که تکرار می‌شه
    یاد چی افتادی؟

    صبا

  2. اشک بعضی ها تو جو ۱۰۰ نفره در میاد،
    ولی امثال محمود رو باید از ۲ ساعت قبل از رسیدن به تهران و توی کوپه‌ی خالیش میدیدی!!!!
    اشک من هم که کلاً در نمیاد :)

    رضا

  3. به پهنای صورت اشک میریخت

    میرهادی

  4. سلام. شاید هم نشه… راستی گاهی آدم از راه دور بهتر می فهمه چه خبره.

    سجاد

  5. salaam. nemidoonestam aghaayoon ham gerye zaari mikonan :)

    ziba

  6. سلام

    آقا کاظم! حلال کن.ء

    یا علی مددی

    سروش

نظر دهيد