Archive for تیر, ۱۳۸۵

چرا … ؟

دوشنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۵

بسم الله
از مشهد برگشتیم
درست نمی‌دانم چه اتفاقی داره می‌افته؛ چرا اسرائیل این چنین هار شده. چرا به بهانه واهی ، داره با لبنان اینجوری می‌کنه. شاید یه جور قدرت نمایی باشه. چرا ملت‌های دنیا صداشون در نمی‌آید. چرا ارتش لبنان کاری نمی‌کنه. چرا حزب‌الله دست به کار شده. درسته که اسرائیل روی صحبت‌هاش با حزب [...]

Read the rest of this entry »

کارشناسی ارشد

چهارشنبه, تیر ۲۱م, ۱۳۸۵

بسم الله
کلی رفتم پول جزوه و کتاب دادم و قراره به قول خودمون از الان به بعد کنکوری بشیم.
عجب جوّ نا مطلوبی به وجود آمده. رقابت کنکور ارشد خیلی زیاد شده.
ملت نمی‌دونن چرا می‌خوان کنکور بدن، فقط می‌دونن که باید کنکور بدن. هیچ فرقی با پنج سال پیش نداره. همون آدم‌ها، همون رقابت و … [...]

Read the rest of this entry »

چشمه های جاری

شنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۸۵

بسم الله
تنها شبکه‌ای که با آرامش می‌نشستیم و برنامه‌هایش را نگاه می‌کردیم نیز آلوده شد.
یک مسابقه تلفنی جدید از سیما و از شبکه قرآن به نام چشمه‌های جاری؛
امروز اولین روزی بود که این برنامه ساعت ۱۶ از شبکه قرآن پخش شد.
مجری برنامه در معرفی برنامه می‌گفت که بعد از چهار سال ، سرانجام تحولی عظیم [...]

Read the rest of this entry »

فرهنگ خیابان گردی

شنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۸۵

بسم الله
چقدر خوب می‌‌شد اگه یه خورده فرهنگ خیابان گردی مردم بالا می‌رفت؛
به عنوان مثال : چراغ عابر پیاده؛
اگر یک بار به مدت پانزده دقیقه سر یک چهارراه شلوغ توقف کنید و به عبور و مرور افراد از چهارراه دقت کنید، می‌بینید که درصد بالایی از افراد، اصلا توجهی به چراغ عابر پیاده نمی‌کنند و [...]

Read the rest of this entry »

لباس

چهارشنبه, تیر ۱۴م, ۱۳۸۵

بسم الله
چند شب هست که تلویزیون از شبکه‌های مختلف برنامه‌هایی را راجع به شیوه لباس پوشیدن مردم نشان می‌دهد.
 
بعضی از جوون‌ها ، خوب لباس پوشیدن را ملاکی برای پیشرفت می‌دانند.
یکی از مسئولین وزارت ارشاد می‌گوید : اگر کم کاری شده در زمینه شناخت هویت بوده.
حاج آقایی می‌گوید که در مورد لباس پوشیدن باید به [...]

Read the rest of this entry »

گذر عمر

پنجشنبه, تیر ۱م, ۱۳۸۵

بسم الله
به همین راحتی ۳ ماه از عمرمون گذشت. فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ؛ اصلا نفهمیدم چی شد. چه جوری گذشت. یک چهارم از سال ۱۳۸۵٫ انگار همین چند روز پیش بود که تو سرخس بودیم. الان که دفترچه خاطرات این ۳ ماهه رو ورق می‌زنم ، تازه حس می‌کنم که نه بابا، مثل [...]

Read the rest of this entry »