بسم الله

به همین راحتی ۳ ماه از عمرمون گذشت. فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ؛ اصلا نفهمیدم چی شد. چه جوری گذشت. یک چهارم از سال ۱۳۸۵٫ انگار همین چند روز پیش بود که تو سرخس بودیم. الان که دفترچه خاطرات این ۳ ماهه رو ورق می‌زنم ، تازه حس می‌کنم که نه بابا، مثل اینکه جدی جدی ۳ ماه رو پشت سر گذاشتیم. زمانه بدی شده. گذر عمر را نمی‌توان احساس کرد. بعضی‌ها می‌گن که یکی از نشانه‌های آخر زمان همینه.

چشم به هم بذاریم شده ۳۱ شهریور. ۳ ماه دیگه که به اصطلاح بهش می‌گن ۳ ماه تعطیلی ، رو هم پشت سر خواهیم گذاشت….

حرف  آخر : فقط دعا می‌کنم که زنده موندنمون یه فایده برامون داشته باشه و هر روزمون بدتر از روز گذشته نشه. در غیر این صورت از خدا می‌خوام که این عمر را از ما بستاند…..

۱۰نظر

  1. سه ماه تعطیلی دیگه چیه!
    بزرگ شدی‌ها!!!

    رضا

  2. زود گذشت …

    محمد امین

  3. باور کنید خیره!! شر بود که سر ما نمی یومد!!!

    dj

  4. سلام، اگر عمرمان چراگاه شیطان شده است… یا علی

    مقداد

  5. همین جور که الان دوست دارم زمان زود بگذره و این امتحانای آخری تموم بشن برن پی کارشون، تو اردو جهادی خدا خدا می کردم اردو دیرتر تموم شه ….. البته … این مال پیشتر ها بود، پیشتر ها …

    علی

  6. …. موافقم .

    ایروانی

  7. جانا سخن از زبان ما می گویی…

    محمد حسین

  8. واقعا راست میگی

    احسان

  9. ترک وب نویسی کردید؟!!!!
    حداقل اطلاع بدید، ما هم سعی کنیم سر زدن از سرمون بیفته!

    dj

  10. چشم بهم بزنی شیش تا بچه قد و نیم قد دارن از سر و کولت بالا میرن!

    میرهادی

نظر دهيد