بسم الله

یادتون هست اواخر خرداد یک پست زدم راجع به این که قراره من تو این تابستون کلی کار انجام دهم. یادتون هست که چه‌ها گفتم. می‌توانید یک نگاه به آن پست بیاندازید. من فقط توانستم ۳۶ درصد از کارهایی که می‌خواستم در طول تابستون انجام دهم، به پایان برسانم؛ و این بر می‌گردد به عدم توجه به برنامه ریزی صحیح.

توجه شما را به گذر عمر جلب می‌کنم. نیمی از سال ۱۳۸۵ گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. چشم رو هم بگذاریم شده اسفند ماه و دست از پا درازتر از جلسه کنکور باز خواهیم گشت و به انتظار دفترچه آماده به خدمت خواهیم نشست.

سالهای گذشته در این ایام عجب دلشوره‌ای داشتیم ما. زمین و زمان را فحش می‌دادیم و برای ظهور آقا دعا می‌کردیم و می‌گفتیم که چه می‌شود که آقا بیاید و همه چیز تعطیل شود.

امسال دلم تنگ می‌شه. دیگه امکان تجربه اون حس قدیمی رو ندارم.

اول دبستان : اسمم داخل لیست با نام علیرضا ثبت شده بود. و به همین خاطر تا ساعت‌ها توی مدرسه سرگردان بودم.

دوم دبستان : داخل مدرسه راهم ندادند. گفتند که امسال تو باید شیفت صبح بیایی که با مداخله بزرگترها حل شد.

سوم دبستان : با یک روز تاخیر رفتم مدرسه و روز دوم در وسط روز وارد کلاس شدم.

چهارم دبستان : از مدرسه پرستش رفته بودم مدرسه میلادنور و تقریبا غریب بودم.

پنجم دبستان : اولین نفر توی مدرسه مرتضی سرداری  را دیدم و از تابستون برام گفت.

اول راهنمایی : یه آقای خندانی اومد گفت که من علی‌پور هستم،‌ معلم راهنمای شما. که از روزهای بعد دیگه خنده‌اش را ندیدیم. تازه وارد مرحله‌ای شده بودیم که برای هر درس یک معلم داشتیم. جلسه اول معلم علوم آمد سر کلاس.

دوم راهنمایی : مدرسه‌ام را عوض کردم و به همت حاج‌آقای جلالی وارد راهنمایی اسوه شدم. خیلی از دوستان دوران ابتدایی آنجا بودند. در بدو ورود باز هم مرتضی سرداری را دیدم؛ مثل ۲ سال قبل…

سوم راهنمایی : پدرم مرا رساند مدرسه که بین راه محمدرضا رحمان‌آبادی را دیدیم که نمی‌دانستم هم مدرسه‌ای هستیم و بین راه متوجه موضوع شدیم.

اول دبیرستان : وقتی وارد حیاط مدرسه مفید شدم، چند تا از رفقای راهنمایی را دیدم که به سمت آنها رفتم. در سالن نمازخانه آقای عبدالمحمدی آمد و خودش را معلم راهنمای ما معرفی کرد.

دوم و سوم و پیش‌دانشگاهی : مراسم‌های یکنواختی داشتیم و تقریبا تمام بچه‌های مفید با مراسم روز اول مهر آشنایی دارند. فقط از اینکه هر سال یک چند متری به سمت چپ می‌رفتیم کلی حال می‌کردیم.

سال اول دانشگاه : یک آقا پسر زرنگی اومد سر کلاس و خودش رو حل تمرین ریاضی عمومی یک معرفی کرد که نیم‌ساعتی بچه‌ها را سر کار گذاشت و نهایتا با تیز بازی بنده مشخص شد که تمام صد نفر دانشجو سر کار هستند.

سال دوم و سوم و چهارم دانشگاه را هم در روز اول مهر مثل تمام دانشجویان سر کلاس نرفتیم و یا به عبارتی کلاس‌ها تشکیل نشد.

امسال روز اول مهر با سیدامین قرار درس گذاشتم.

حرف آخر : ایام قدیم خیلی بهتر بود. زندگی شیرین‌تر بود….

راستی ماه رمضونی جان هر کی که دوست دارین. فقط امام زمان رو دعا نکنین. یاد منم باشین….

۱۲نظر

  1. وقتی ۳۶ درصد رو دیدم تنهایی کلی خندیدم
    بابا طرح و برنامه

    سعید

  2. khodaish in darsad roo che jori hesab kardi?narm afzaram nemitone be in deghat hesab kone

    سد

  3. به سد : بالاخره باید یه فرقی بین ریاضی و صنایع باشه دیگه
    به سعید : رو آب بخندی

    کاظم

  4. سلام
    لابد صد تا کار برا خودت ردیف کرده بودی فقط ۳۶ تاشو انجام دادی در نهایت شد۳۶%
    از روز اول اسوه هیچی یادم نیست از مفید هم همونایی که تو یادته
    حرف آخرتو انصافا خوب اومدی با التماس دعات هم خیلی حال کردم ولی شرمنده امام زمان واجب تره خوب اگه بیاد همه چی تعطیل میشه:grin:
    نوکرتم
    یا علی
    التماس دعا

    امیر

  5. سلام،
    اگه زیاد به امام زمان (عج) گیر بدید ممکنه اعدامتون کنن! مواظب باشید
    اولش شیرینی ها رو نشون می دن که حجت بشه (و ما احلی اسماءکم)،
    بعد کار می خوان که شوخی بردار نیست
    و من الله التوفیق
    یا علی

    مقداد

  6. سلام

    خیلی خوبه ادم بتونه ۳۶ درصد از کاراشو انجام بده اونم خوب و با رضایت واقعا تبریک می گم

    امیدوارم در ۶۴ درصد بقیه هم موفق باشید .در طول سال

    مینا

  7. ۱- منم تو کف اون ۳۶% هستم! برق می خونم! اگه میشه یه توضیجی ارائه کنین!
    ۲- یاد نمایشنامه کنکور وقت ظهور عباس نعمتی افتادم، وقت داشتی گیر بیار و بخون! اگه الان اون موقع بود شاید یک چوبی هم …. آره!

    آرش طباطبائی

  8. اینجا دیگه کجاست مثل اینکه اشتباه اومدم والا با آقا کاظم کار داشتم ببخشید مزاحم شدم

    امیر

  9. salam
    khube engar hameye rizazi ha inturian?
    na…
    albate man ke ham bacheh darskhunam va ham bache mosbat
    vali heyf ke in aarezooham baraavordeh nashode hanooz

    aadel hogo

  10. از مدرسه پرستش رفته بودم مدرسه میلادنور و تقریبا غریب بودم

    بابا تو هم که تیریپ خودم بودی!

    محمد حسین

  11. این همه راه برگشتم به گذشته که بگم ، بابا تییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز

    editor

  12. این کامنط بی ربتا رو پاک کن کازم!

    editor

نظر دهيد