به نامش و به یاریش
میدونم بد موقعی واسه قصه شنیدنه ولی من میخوام یه قصه براتون بگم
یکی بود یکی نبود،غیر خدا هیش کی نبود یه جهادی بود خوش قد و بالا آدماش محکم و قرص. فصل فصل جشن بود چون جهادی تازه تموم شده بود و همه داشتن کوله بار خاطرات شاد و غمگین خودشون رو جمع میکردن که ببرن و به انبوه خاطرات قبلی اضافه کنن واسه یه عمر! این وسط تو گرماگرم جشن شروع کردن از آینده گفتن و هم قسم شدن که برای جهادی های بعدی محکم تر و قرص تر بیان و از شهریور ماه چراغ مجمعی رو که جهادی رو برگزار میکرد روشن کنند. ولی وقتی برگشتن انگار اوضاع عوض شده باشه هر کی رفت سی خودش. کم کم شهریور هم رسید ولی خبری از کسی نشد البته دلیلش دوری و زمونه و … یه عده این جوونا رو طوری نگاه میکردن که انگار دارن غریبه میبینن…و
امسال کار زیاد داریم ولی گویا تجربه مکرر هر سال داره تکرار میشه، متاسفم که من دارم این حرفا رو میزنم دلم می خواست که یه دوست جوون تر آستین بالا بزنه
]]>