بسم الله

این ترم، ترم آخر است. دوران دانشجویی ما هم دارد به سر می‌آید. دلم نمی‌آید بنشینم پای درس. پروژه‌ام را نمی‌خواهم انجام دهم. اگر انجام دهم، دیگر دغدغه‌ای برای رفتن به دانشگاه ندارم. هفته دیگر ۲ تا امتحان دارم در یک روز. و هنوز سراغشان نرفتم. دوست دارم یک بار دیگر استرس شب امتحان را تجربه کنم.

در نهایت تا آخر تابستان شغلمان خواهد بود دانشجو. و بعد از آن را خدا داند. البته اگر بخواهم، می‌توانم ترم بعد را هم دانشجو بمانم. ولی دیگر صلاح نیست.

این پنج سال را که در ذهنم مرور می‌کنم، میبینم که چه فرصت‌هایی داشته‌ایم و قدرش را ندانستیم. که البته این از خصوصیات آدمی‌است. با تمام این حرف‌ها، باز هم برکات زیادی این دوران برای من داشت. بیشتر از این نمی‌خواهم در این باره مطلب بنویسم…

۶نظر

  1. حرف های ما هنوز نا تمام

    تا نگاه می‌کنی
    وقت رفتن است

    باز هم همان حکایت همیشگی:
    پیش از آن‌که باخبر شوی،
    لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود…

    آی … ای دریغ و حسرت همیشگی
    ناگهان چه قدر زود دیر می شود !

    رضا

  2. برای من هم روزهای بدی بود. ولی انسان سریع با شرایط جدید کنار می آید.

    محسن

  3. تو از دانشگاه بری،دانشگاه کجا بره ؟

    میرهادی

  4. آقا بعدش شغلت سربازه.
    موفق باشی

    مهدی رباطی

  5. سلام
    برای من هم روزگار بدیه!!!
    چه فرصتهایی رو ؟؟؟!!! کلک!!

    آرش طباطبائی

  6. حضور مبهم پاییز و باز دانشگاه
    و لحظه های غم انگیز و باز دانشگاه
    تو گرم درسی و من گرم کندن اسمت
    به گوشه گوشه هر میز و باز دانشگاه
    دم غروب و حضور خسته اشیا
    هوای وسوسه آمیز و باز دانشگاه
    دوباره قصه سیب است و آدم حوا
    دوباره قصه پرهیز و باز دانشگاه
    حدیث یک حضور بزرگ و دلی تنگ است
    حدیث کاسه لبریز و باز دانشگاه
    و عاقبت من و تو می رویم و می ماند
    دوباره زخم دل میز و باز دانشگاه
    ….
    آره برادر…..

    در مورد قضیه اعتراض هم ممنون از همدردی شما. شما که به لطف خدا تو سایت شخصی می نویسید و از شما انتظار نداریم در اعتراض به پرشین بلاگ تعطیل کنید…. اجر شما با خدا

    ع.ش.ق

نظر دهيد