بسم الله

دیروز بالاخره کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب با دانشگاه به پایان رسید و برگه معرفی به نظام وظیفه را تحویلم دادند.

امروز صبح با حسین رفتیم اداره پست و دفترچه آماده به خدمت را با پست پیشتاز به سازمان نظام وظیفه ارسال کردیم. ان‌شاءالله مدارک فردا صبح به دستشان خواهد رسید.

بعد از اینکه از پست خارج شدم، رفتم سمت دانشگاه و وارد دانشگاه شدم؛ ولی با یک حس کاملا متفاوت. به عنوان یک غریبه وارد دانشگاه شدم. من دیگه دانشجوی اون دانشگاه نبودم. از دری وارد شدم که در تاریخ ۲۵ شهریور ۸۱ برای اولین بار از اون در وارد دانشگاه شده بودم. دری که همه بهش میگن، “در پنجاه تومنی”.

sardar-daneshgah.jpg

در و دیوار دانشگاه با من حرف می‌زد. تمام خاطرات پنج سال و اندی، از جلوی چشمام عبور می‌کرد. تو اون هوای بارونی، غصه عجیبی درونم را فرا گرفت.

دلم برای همه چیز تنگ میشه.

دلم برای دانشکدمون.. برای سالن شهید دهشور..برای بوفه دانشکدمون.. برای پیتزا صمد..برای علی آقا..برای فتوکپی دانشکده..برای مهدی فتوکپی..برای کتابخونه..برای حاج آقایی که می‌نشست جلوی در و کتاب هارو نگاه می‌کرد..برای آموزش دانشکده..آقای مرادی..باوفا..خانم غفاری..برای دفتر انجمن اسلامی..برای نوارخونه تنگ میشه.

دلم برای گروه ریاضی..برای استاداش..برای حرص خوردن‌های دکتر مأموریان..درس دادن‌های دکتر شیرازی..سلام کردن‌های دکتر زارع..خندیدن‌های دکتر شفیعی..نصیحت‌های دکتر شادمان..لهجه دکتر صباغان..کلاه و راه رفتن‌های دکتر خسروشاهی..برای جدیت دکتر یاسمی..برای امتحان‌های دکتر باقری تنگ میشه..

دلم برای جارو زدن‌های جابر..چای ریختن‌های گلستانی..برای سیگار کشیدن‌های زراعتکار تنگ میشه. دلم برای دفتر نشریه و کانون ریاضی و پاتوق بچه‌ها..برای عصرانه‌های دکتر رضا..برای شهرام اطلاعاتی..برای امتحان دادن‌ها تنگ میشه.

دلم برای دسته جمعی به سلف رفتن..برای دعاهایی که دسته جمعی قبل از خوردن غذا می‌کردیم..برای آمین گفتن‌هاش..برای مرغ سحر خواندن بعد از غذا..برای قرعه کشی برای بردن ظرف‌ها تنگ میشه.

دلم برای مسجد دانشگاه..برای مناره‌های بلندش..برای نماز جماعت‌هاش..برای مراسم‌های مسجد.. برای صحبت‌های آقای قرائتی..برای اذان دلنشین کاظم‌زاده..برای قرآن خواندن‌های برزگر..برای دفتر مسجد..برای نورمرادی..برای تک زارع..برای دیدن و آرامش گرفتن از حاج آقای ابوترابی..برای فریادهای حاج آقای جعفری..برای حاج سعید..برای افطاری‌های ماه رمضون..برای اعتکاف..برای غذا کشیدن‌های تاسوعا و عاشورا..برای صحبت کردن‌های پشت بیسیم..برای آبدارخانه امین..برای وضو گرفتن‌ها و مسابقه با سید..برای نصیحت‌های بی موقع عابدی تنگ میشه.

دلم برای دانشکده فنی..برای سالن شهید چمران و مراسم‌هاش..سایت و کتابخونه فنی..برای نوارخونه هادی..برای دستشویی‌های دانشکده حقوق..برای مراسم‌های پر حاشیه انجمن و بسیج..برای تعطیلی کلاسها..برای شلوغی‌های جلوی سردر..برای حوض وسط دانشگاه..برای مرغابی‌هاش تنگ میشه.

دلم برای کتابخونه مرکزی و کیف تحویل دادن‌هاش..برای کامپیوترها و جستجوی کتاب‌ و منتظر شدن‌هاش..برای قرائت‌خانه بزرگش..برای شب‌های دانشگاه..برای رد شدن از کنار جایگاه نمازجمعه..برای کتاب فروشی‌های میدون انقلاب..برای مسابقات فوتبال داخل دانشکده..برای سایت درب داغون و کامپیوترهای لگنش..برای نشستن جلوی سایت ارشد تنگ میشه.

دلم برای ورود ممنوع رفتن در خیابان پورسینا..برای جای پارک پیدا کردن‌هاش..برای کارت نشان دادن‌های موقع ورود به دانشگاه تنگ میشه.

دلم برای کلاه‌های بچه‌های ریاضی ۸۱ تنگ میشه..برای سلام نکردن‌ها و مثل گاو رد شدن از کنار دخترها..برای انتخاب واحد کردن‌های حسین..برای شیرین زبونی های سید..برای چطوری گفتن‌های سجاد..برای جزوه‌های علیرضا..برای درس خوندن‌های ابراهیم..برای خالی‌بندی‌های نوید..برای پیچوندن‌های سلمان..برای بیخیالی طی کردن‌های محمود..برای فوتبال بازی کردن‌های حامد..برای سرکیسه کردن‌های احسان..برای سوسول بازی‌های شکیب..برای یه برنامه بذار گفتن‌های مهدی..برای مشتی گفتن‌های کورش..برای دل صاف و ساده هومان..برای ریش گذاشتن‌ها و ریش زدن‌های امیرحسین..برای مو بلند کردن‌های بهنام..برای افسرده شدن‌های کاوه..برای ریسه رفتن‌‌های محمدرضا..برای چای خوردن‌های رضا..برای موتورسواری‌های ولی تنگ میشه. دلم برای همه اینها تنگ میشه.

دلم برای دانشگاه تهران تنگ میشه.

۲۸نظر

  1. خداحافظ پلی ‌تکنیک…

    دیروز رفتم دانشگاه برای تسویه حساب ، پروسه‌ای که بطور معمول تو دانشگاه چند روزی طول میکشه ، ولی خوشبختانه خدا کمک کرد و سه ساعته کار من تمو….

    Memoir

  2. دل من هم برای دلتنگی تو تنگ میشه .صفحاتی است که ورق میخورد.

    میرهادی

  3. مبارک باشه. این حسی رو که میگی کاملا تجربه کرده‌ام. حالا بگذار سه یا چهار ماه بگذره و بعد برو دانشگاه می‌بینی که دیگه دانشگاه رو یکجور دیگه می‌بینی. راستی آقا اگه عکسی از عروسی مقداد دارید برای من بفرست.
    ممنون

    ehsan

  4. یادش بخیر من هم تجربه ورود ممنوع رفتن خیابان پورسینا و …را فراوون دارم .

    دلاویزترین

  5. ُسلام کاظم جون. دنیا همینه داداش. ما هم اینجا دلمون برا خیلیا تنگ می شه. چه می شه کرد؟
    ایشالله ارشد و دکترا بری همون جا همه این چیزهایی که گفتی رو باز ببینی :D

    محسن 3 ساله از چین

  6. التماس دعا

    hosein

  7. اول از همه من هیچ حرف خودمونی باهات ندارم. دوم از همه سلام. سوم از همه مگه تو شحنه ی محلی که کار داری کی چی می نویسه چهارم از همه من وبلاگ نمی نویسم. هر چی واسه خودم می نویسم عشقم باشه می ذارم.پنجم از همه دلم برای مفیدی ها تنگ شده.خلاص!

    حیران

  8. مبارکا باشد. شیرنی سربازی را کی میدهی؟

    محمد 1

  9. هیچی نمی تونم بگم راستش . هم کلی مبارک ، هم وااااااااااقعا یاد همه اوووون روزا و خاطرات تلخ و شیرینش بخیر. کاش…
    با این آهنگ و خاطره ها واقعا اشکم درومد اینم ۶ سال زندگی ما…

    Navid

  10. بین همه محیطایی که توشون وارد شدم، ارتباط برقرار کردن با محیط دانشگاه تا حالا از همه شون برام سخت تر بود… ولی این حرفا حداقل یه تلنگر بود که ببینم نه! انگار یه چیزایی هست! مخصوصا توی رفاقتام!
    همین الان هم که ۱۱:۲۱ شبه دلم واسه مسجد پایین و آقای نورمرادیش تنگ شده. خیلی وقته ندیدمش تا مثل ترم یک بهم بگه مهندس!!
    خیر باشه ان شا الله

    امیرحسین

  11. فارغ التحصیلی مبارک، آقای مهندس. احساس جداشدن از جایی که آدم بهش مألوف هست، احساس خیلی عجیبی هست. شنیدم مرگ هم همینطوره!

    مسعود

  12. من هم به همین درد مبتلا هستم
    دانشگاه که تمام می شود آدم قدرش را می داند. می ترسم عمر هم همین طوری باشد …

    آرش طباطبائی

  13. یه کاظم بود و یه دانشگاه!

    میرهادی

  14. بسم الله
    وقتی که خوب فکر می کنی .. حواست را بیشتر جمع می کنی .. می بینی .. خیلی چیزها را .. در طول سال چه شبهایی داریم .. شبهای ماه مبارک .. لیالی قدر .. لیلة القدر خیر من الف شهر ..شعبانیه ها .. لیل نیمه را .. شبهای ایام البیض .. شبهای خدا .. همه گذشت .. کاری کردی!؟ فرقی کرد!؟ .. دحوالارض را دریابید .. و امشب را برای فردا .. روزی که زمین گسترده شد از زیر کعبه .. روز تولد زمین .. روز رحمت خدا .. روز تولد مسیح .. ابراهیم خلیل .. روزه ی روز را فراموش نکنید .. روزه ی فردا را .. امشب را بیدار باش .. حتی مطلع الفجر ..

    ارمان

  15. این حس رو دوره پیش دانشگاهی قبل از کنکور ۸۱ داشتم. یعنی همه بچه ها. همون سال هم که قبول شدم می دونستم آخرش باز این حس سراغم می آد. اما حفظ ارتباط بچه های هم دوره ای غیر ممکن نیست. به علاوه این که فرصت برای شناخت افراد دیگر در موقعیت های دیگر هم خالی از لطف نیست. همیشه تغییر همیشه تحول و نمیشه جلوشو گرفت.

    سلمان

  16. انگار فقط دلت برای کیف سامسونیتی که توش بورس بود تنگ نشده!!!

    اما گاو رو خوب اومدی!!

    ...Ms

  17. It’s very nice you have written a memorial for yourself and all the other guys which has lived somehow upon the same period of time there but in my humble opinion the text of it has serious problems. Clearly you have tried to cover a lot of thing which was familiar to a majority of folks there but the text has very simple constant structure “I will miss this I will miss that” but you could simple drop some of them pick just the most memorial feelings and describe them in details, would be really more effective than this. Like (since this feeling pertain to those time despite of my awful Farsi type I write In Farsi)

    وقتی یاد غروب آفتاب سرد زمستان روی سنگهای جلو مسجد با بچه ها می شستیم باد سرد زمستون به صورتمون سیلی می زد و لیوان چای گرم تو دستمون فشار می دادم چه احساس …

    Ebrahim

  18. فقط خاطرات مونده و در ودیوار دانشگاه که اگه بر توش باهات حرف می زنه..شاید قدر لحظه ها را ندونستیم یا دونستیم اما به هر حال گذشت اما حال و هوای دانشگاه با آدمای جدیدش خیلی غریبه …واقعا دلم تنگ شده برا تک تک افراد با تک تک خصوصیاتشون..
    همه چیز تموم شد…
    شاد باشید.
    یا علی

    ye ashna ama gharib

  19. من هم دلم برای دانشگاه تهران تنگ شده.

    نصیری

  20. سربازی می ری ۰۰۰۱ ارتش تو زابل دیگه؟! یا اینکه…

    منصور

  21. سلام/ من هنوز هم دانشگاه تهرانی هستم و اگر اینجا نمی آمدم برای فارغ التحصیلی باید از من هم امضا میگرفتی

    نصیری

  22. ما که هنوز تسویه نکردیم؛ اما حس دل تنگی تون کاملاً منتقل شد…
    بازم خوبه که دانشجوی فعالی بودین.
    انشاءا… دکترا (:
    به قول یه دوستی که تازه اول دانشجوییشه؛ “ماشاااااءا…، ۵ سال و اندی…کم بود؟” (;
    همیشه دانش جو و شاد باشید.

    نگارنده

  23. سلام من تجربه نکردم . اما می دونم خیلی سخته .

    KARANE

  24. سلام
    اشکمونو در اوردید اقا
    ما ها دیگه دلشتیم عادت میکردیم
    اما زندگی با دریچه های زیادی که داره به راحتی این روزا رو یاد ادمی میبره
    خیلی بیش از اونکه قابل تصور باشه

    آدل هوگو

  25. آره کاظم جون روزای بد و خوب زیاد داشت مثه چیزای دیگش. هممون دلمون واسه خیلی چیزا تنگ میشه و یه چیزایی نه، مثل غفاری :) اما این همه دلتنگی که داری یعنی دلت بزرگه مشتی.
    یه چندتا تار مو واست کنار گذاشتم که حداقل دلتنگ من نشی جا واسه بقیه وا شه :) منم دلتنگتم، دلتنگ اینکه بشینیم تو کانون عکس و فیلم دانلود کنیم و تو بیای پاک کنی و پسورد عوض کنی و بگی فیلترشکن نریزید، ما هم بگیم چشم، ما کارمون خیلی بد بود.

    بهنام

  26. زیبا بو د مثل همیشه و پر از دلتنگی.
    یعنی ما هم اینجوری میشیم؟پس درسمو زود تموم نکنم؟!
    موفق باشید

    اوا

  27. سلام.
    دمت گرم عمو کاظم.
    ولی من نمی دونم منظورت از مشتی گرفتن چیه!
    من فکر می کنم دنیا همش همینطور … است.
    یه روز میایی یه روز میری!
    دنیا سفره همه مهمونیم
    کی دنیا میام کی میریم نمی دونیم
    همه ش آه می کشیم تا کی؟ نمی دونیم.
    عمو کاظم دوست دارم.

    کورش

  28. منم خیلی دلم تنگه انقدر که دلم میخواد گریه کنم اما فکر می کنم بزرگترین تجربه زندگیم دیدن عجیب ترین ادمایه دنیا بود مثل بهنام سلمان شکیب کاضم کاوه علیرضادهقان علیرضا ….
    به نظرم درسته که هیچی ریاضی یاد نگرفتم اما کلی تجربه کسب کردم
    اما از یه چیزی همیشه حرس خوردم اونم اینکه همیشه کانون مال شما پسرا بود.فکر کنم خودم لو دادم!

    یک 81

نظر دهيد