بسم الله
پنجشنبه ۶ تیر ۸۷
امروز، روز چهارم حضور ما در پادگان شهدای کرمانشاه است. با حسین برای خود دنیایی داریم و رفاقتهای جدیدی رو تجربه میکنیم. بچههایی از شهرهای مختلف. گروهان ما ۱۰۰ نفری است که ۹۰ نفر سرباز معلم هستند. از تهران و خوزستان و هرمزگان و مازندران و یک نفر هم از تبریز که این یک نفر بسیار بچهی ردیفی است.
یکشنبه شب بعد از خداحافظی از خانواده و انجام تشریفات لازم، به سمت ترمینال حرکت کردم. حسین احمدی زودتر رسیده بود. امین طاهری و محمد کربلایی و حسین دشتبزرگی شرمنده کرده بودند و آمده بودند برای خداحافظی.
یکشنبه صبح رسیدیم پادگان و بدون تشریفات خاصی و خیلی ساده، گردان و گروهان ما مشخص شد. در همان بدو ورود به پادگان، بعد از اینکه وسائل را در آسایشگاه گذاشتیم، با حسین دور پادگان را دور زدیم و تمام مکانها را شناسایی کردیم. آن هم با لباس شخصی. وقتی که برگشتیم سمت گروهان، دیدیم که بچهها زیر آفتاب، روی زمین نشستهاند و فرمانده گروهان مشغول توجیه است. به ما گیر داد که کجا بودید و من هم با پر رویی گفتم، رفته بودیم مسجد برای نماز!!
طی یک انتخابات از بین حدود ۱۰ نفر، با اکثریت آرا به عنوان ارشد فرهنگی انتخاب شدم. حسین هم که شد مسئول سلف غذاخوری گردان. یعنی اینکه از همه کلاسها و فعالیتها معاف. من هم که از پست شب معاف شدم. که البته شب اول به اختیار خودم این کار را انجام دادم. رابطه خوبی با بچهها برقرار کردم. گروهان ۶ ارشد داره که تقریبا با هم هماهنگ هستیم. متوجه شدم که ارشد فنی یعنی علیرضا دقیقا در روزی به دنیا اومده که بنده به دنیا اومدم. با هم قرار گذاشتیم که کل پادگان رو در روز تولد که در مرداد ماه است شیرینی بدهیم.
به نظر من و به گفته خیلی از کسانی که سربازی رفتهاند، پادگان ما بسیار هتل است و گروهان ما در بین ۱۹ گروهان پادگان، از همه ردیفتر. به ما که خیلی خوش میگذره. حسین روز دوم کلاهش رو گم کرد. جانشین گروهان هم به جای اینکه حسین رو تنبیه بکنه، کلاه خودش رو به حسین داد. خودتون حساب کار بیاد دستتون. البته سختی هم دارهها. ولی حال میده. سه هزار و دویست متر دویدن زیر آفتاب داغ، کار آسانی نیست.
روز دوم به نزد فرمانده گروهان رفتم و از عملکرد فرمانده گروهان کناری، ایراد گرفتم.
امروز که پنجشنبه است و تا شنبه استراحت کامل هستیم.
بوفه اینجا همه چیز داره. انواع نوشیدنیها اعم از دلستر و رانی و نوشابه و انواع تنقلات مانند چیپس و پفک و… درون آسایشگاه هم تلوزیون داره که کسی توجهی بهش نداره..
شماهارو باید زمستون میفرستادن عجب شیر, دمای منفی بیست و پنج، سر دیدبانی پست بدین!
میرهادی
۱۳۸۷ , ۱۲م , شهریور
” به ما که خیلی خوش میگذره…!”
واقعا؟ اگه اینجوریه بیا جای منم برو …
حسین
۱۳۸۷ , ۱۳م , شهریور
کاظم پس تو هم مردادی هستی، ایول. واقعا این مردادی ها ترکوندند.
علی
۱۳۸۷ , ۱۳م , شهریور
سلام!
آقا میگم یهوقت بد نگذره بهتون…
به اون حسینم سلام برسون
سلمان
۱۳۸۷ , ۱۳م , شهریور
خدا رو شکر
مجتبی
۱۳۸۷ , ۱۳م , شهریور
سربازی هم سربازیهای قدیم.
*خدا حفظ کنه تبریزیا رو که همهشون از دم ردیفن
پریسا
۱۳۸۷ , ۱۳م , شهریور
سلام
عوضش بوفه ما کوفتم نداره!
اگه از خط و خطوط هم خارج بشیم کارمون با کرام الکاتبینه! نماز …!!
زیاده جسارت است!
آرش طباطبائی
۱۳۸۷ , ۱۴م , شهریور
حاج کاظم،اگه فکر می کنی می تونی امثال من و با این حرفا به پایکوبی زیر پرچم مشتاق کنی باید بهت بگم که سخت در اشتباهی….
زنده باد سربازان فراری!!!!!!!!!!
حمید رضا
۱۳۸۷ , ۱۵م , شهریور
این سایت رو خودم درست کردم ، حتماٌ ببینش
http://shohada170.ir
pouria
۱۳۸۹ , ۷م , تیر