بسم الله
شنبه ۸ تیر ۸۷
ساعت الان ۲۳:۵۰ است و من در حال حاضر مشغول دادن پست نگهبانی هستم و این نوشته را سر پست مینویسم. پست نگهبانی یعنی نگهبان آسایشگاه بودن به همراه سه نفر دیگر. داخل آسایشگاه بچهها را خواباندم و اومدم بیرون…
“پاشو پاشو کاظم؛ مسئول شب داره میاد…”!
پنج دقیقه نوشتن را تعطیل کردم و دوباره برگشتم و مشغول نوشتن شدم. مسئول شب اومد و رفت.
امروز عجیب خسته شدم. البته از صبح تا ظهر برنامه خاصی نبود و مراسم افتتاحیه درون حسینیه برگزار شد. ساعت ۱۲ جلوی آسایشگاه به خط شدیم و فرمانده گروهان کمی صحبت کرد و کد هشت نفر را به عنوان تنبیهی و یازده نفر را به عنوان تشویقی اعلام کرد به منظور انجام آنکارد تخت. آنکارد من از همه بدتر بود و جلوی اسم من روی تابلو نوشته بود بد، خیلی بد؛ حالا بچهها هم این را دست گرفتهاند و میگویند ارشد بیحالها، ارشد فرهنگی بی فرهنگ و… ما که خیالی برامون نبود. با این تنبیه دو نمره از انضباط کم شد و انجام پست نگهبانی شب هم گردنم افتاد که همین پستی است که دارم یادداشت مینویسم.
امروز سر کلاس تاکتیک که اولین جلسه بود هم یک شیرینکاری انجام دادم. هشت نفر را از صف بیرون کشید و جریمه کرد که من هم جزء آن هشت نفر بودم. چون کلاه آهنی خود را کج گذاشته بودم و خبردار هم نبودم. مربی گفت ده دقیقه وقت داریم که تا دژبانی بدویم و کف دست را مهر بزنیم و برگردیم. این یعنی مرگ. گرمای ساعت سه ظهر. مثل اسب دویدیم و برگشتیم. سر کلاس هم که یک ساعت زیر آفتاب روی خاک داغ نشستیم. البته کل گروهان. سپس مسافت زیادی را هم آنجا دویدیم. بچهها واقعا در حال مرگ بودند. دو نفر در مراسم شامگاه غش کردند و یک نفر هم در درون آسایشگاه روی زمین افتاد که آمبولانس آمد و وی را برد. جانشین گروهان دو همین الان آمد و موضوع را به وی گفتیم و گفت که سختگیرترین مربی به تورمان خورده. نباید چنین کاری میکرده. خلاصه که امروز حسابی زوارمان در رفت..
پست ما همین الان تمام شد. من برم نگهبانان بعدی را بیدار کنم و خودم هم برم بخوابم که جانی در بدنمان نمانده..
اول!
دارم تو رو با کلاه کج تصور میکنم!
حسین چی؟ مظلوم…معصوم… هان؟!
سلمان
۱۳۸۷ , ۱۷م , شهریور
باریک الله کاظم، داری نویسنده خوبی می شی. توصیفاتت در حد فیلم های سرباز رایان و غلاف تمام فلزیه
خصوصا کاظم آخرش رو خیلی قشنگ اومدی. طوری که من یه لحظه برگشتم اسلحه ام رو تکیه بدم به دیوار که فهمیدم توهمه.
محسن
۱۳۸۷ , ۱۷م , شهریور
خاطرات خطرات کاری از کاظم. منتظ بدی هستیم.
حسین
۱۳۸۷ , ۱۷م , شهریور
مدتی بود سر نزده بودم، گفتم ببینم در چه حالی هستی
بیگاه نویس
۱۳۸۷ , ۱۷م , شهریور
کاظم میگم تو از این بی جنبه هایی ها! دو ماه رفتی آموزشی تا یه سال می خوای تعریف کنی. فرض کن می شدی هاشمی رفسنجانی، سه سال کار می کردی تیز استعفا می دادی می رفتی واسه سر و سامون دادن به خاطرات.
ولی جدی خوب می نویسی. من خودم نویسنده شاخی ام. توصیفاتت در حد سرباز رایان و غلاف تمام فلزیه. خصوصا فراز آخر رو که خوندم اسلحه ام رو تکیه دادم به دیوار و یه سیگار روشن کردم
محسن
۱۳۸۷ , ۱۸م , شهریور
سلام.جدا سربازی اینقدر که شما ازش تعریف میکنید باحاله؟پس چرا پسرعموی من حاضره بمیره ولی نره سربازی؟با این تعریفی که شما از سربازی کردید من با سر میرم سربازی!
مصطفی
۱۳۸۷ , ۱۸م , شهریور
آقا این آموزشی، آموزشی که میگفتی خیلی خوبه اینه!
احسان
۱۳۸۷ , ۱۸م , شهریور
با اون تیکه که مربی گفت ده دقیقه وقت دارین برین مهر بزنین خیلی حال کردم!!!
علی
۱۳۸۷ , ۱۹م , شهریور
اینا برای شما جوکه … برای ما خاطره است
علی آقا مربی
۱۳۸۷ , ۲۰م , شهریور
حالا ما که می دونیم دهنت صاف شده اینا رو می نویسی که بگی خیلی شاخی!!!!
صالح
۱۳۸۷ , ۲۱م , شهریور
کاظم خدمت با کسی شوخی نداره همونطور که نظام شوخی نداره…سعی کن اینو بفهمی پسرم!
حمیدرضا
۱۳۸۷ , ۲۱م , شهریور
بچه فوفولید دیگه،سربازی نرفتید که! باید من و محسن میشدیم مربیتون! تو خشم شب آدمتون میکردیم!
میرهادی
۱۳۸۷ , ۲۳م , شهریور
پس بقیه اش چی؟ خیلی طول کشید.
علی
۱۳۸۷ , ۲۳م , شهریور
خدا اجرت بده حاج کاظم
محمد امین
۱۳۸۷ , ۲۴م , شهریور
سلام
خوش به حالتون…
بعضی ها که حسرت این دوران تا ابد ولشون نمیکنه…
راستی ما عجب دلمون خوشه به این سربازایی که می خوان از ما دفاع کنن…
آقا جان آماده باشید همیشه جون ما نذارید آقای آمریکا بیاد اون طرفا…
ان شاءالله که اوقاتی خوش و لحظاتی سرشار از امید داشته باشی!
تو این روزا با قلب نازنینتون ما رو از دعا بی بهره نذارید
آدل هوگو
۱۳۸۷ , ۲۶م , شهریور