بسم الله
چهارشنبه ۱۲ تیر ۸۷
ساعت ۱۸:۳۰ است و من درب انبار را باز کردهام تا بچههای گروهان وسائل خود را جابهجا کنند. یک ساعت پیش بالاخره برای اولین بار با منزل تماس گرفتم. صدای مادر را که شنیدم، بغض گلویم را گرفت. چشمانم نمناک شد. از آن طرف مادر مرا به نداشتن عاطفه متهم میکردند و نمیدانستند که این طرف در درون ما چه خبر است. مادر گفتند که آش پشت پا هم پختهاند. خندهام گرفت..
پریروز کل گروهان درون میدان تاکتیک، در هوای گرم سینهخیز میرفتند و من سوار بر یک دستگاه تویوتا لندکروز و در خنکای باد کولر پادگان را گز میکردم. البته توفیق اجباری بود.
دیروز صبح، بعد از نماز رفتم داخل آسایشگاه که دیدم یکی از بچههای آسایشگاه روبرو آمده و در حال آنکارد کردن تخت من است. بچهها عزم خود را جزم کردهاند تا من سرباز نمونه شوم. یکی هم مسئول تذکر دادن به من است که پوتینهایم را حتما واکس بزنم. خلاصه هر کسی یک مسئولیتی دارد…
نبودی حاجی. مگه دماوند اینترنت نداره؟ جاگیر که شدی یه روز همکاران رو دعوت میکنی بیایم مدرسهتون رو سیاحت کنیم؟
محمد امین
۱۳۸۷ , ۱۳م , مهر
پس مسئولیت ها رو تقسیم کرده بودی!!
ایول، یه فرقی باید بین مفیدی جماعت با بقیه باشه دیگه.
البته شما علاوه بر مفیدی بودن دو تافرق دیگه هم داری یکی یزدی بودن و دیگری ۲۲ ای بودنه، باور کن.
یا علی
علی
۱۳۸۷ , ۱۳م , مهر
آقا من می گم این خاطرات رو تعریف نکن! یا اگه تعریف می کنی هم یه مقدار جنبه های بدش رو زیاد کن ملتی که اونجا درد کشیدن نفهمن بهشون ظلم شده! بعد به من میگی آموزشی راحته؟
نمی دونستم هم اینقدر احساساتی ای …
علی
۱۳۸۷ , ۱۴م , مهر
و ما خوردیم از آن آش در تکیه ی شهدا..
میرهادی
۱۳۸۷ , ۱۴م , مهر
فکر کنم ماهم خوردیم ولی دهانمان سوخت!
مجتبی
۱۳۸۷ , ۱۴م , مهر
پس شما نتنها تو مفید محبوبی بلکه…
صالح
۱۳۸۷ , ۱۵م , مهر
موعلیک…
تا وقتی شما هستید که به ما نمیگن وب نویس!…
حمید
۱۳۸۷ , ۱۵م , مهر
هی کاظم کجایی؟ موفق باشی
حسین
۱۳۸۷ , ۱۶م , مهر
هر کسی یک مسئولیتی دارد…
خیلی عرفانی بود این جمله!
پریسا
۱۳۸۷ , ۱۷م , مهر