Archive for دی, ۱۳۸۷

خاطرات آموزشی – جمعه ۱۸ مرداد ۸۷

چهارشنبه, دی ۲۵م, ۱۳۸۷

بسم الله
جمعه ۱۸ مرداد ۸۷
ساعت ۱۶:۴۵ – پشت آسایشگاه
اون طرحی که با حسین برای بهبود وضعیت توزیع نان، در پادگان به فرمانده پادگان داده بودم، مورد تأیید قرار گرفت و از روز سه‌شنبه، من و حسین به همراه سه نفر دیگر، در نانوایی مشغول کار شدیم. از ساعت پنج صبح میرویم آنجا تا ساعت دوازده [...]

Read the rest of this entry »

بسم الله
شنبه ۱۲ مرداد ۸۷
ساعت ۲:۰۰ بامداد – پست نگهبانی شب
چهل روز از حضور ما در پادگان میگذره. و الان کاملا احساس میکنم که دیگر از خانواده و شهر و دوستان و همه تعلقات خاطرم کنده شده‌ام. دیگر به کسی یا چیزی وابستگی ندارم.
برای اموات هم احتمالا چنین اتفاقی می‌افتد. می‌گویند تا چهل روز روح [...]

Read the rest of this entry »