Archive for the 'دوستان' Category

تونل توحید

یکشنبه, اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۷

بسم الله
یک ماه از سال ۸۷ سپری شد. گذر عمر رو احساس می‌کنین دیگه؟
دو ماه آینده، تا حدود زیادی سرم خلوت خواهد بود.
رفیقی داریم به نام میثم واحدی

که در حال حاضر در پروژه احداث تونل توحید، مشغول به کار شده. حالا اونجا چه مسئولیتی داره بماند. چند شب پیش با حسین دشت بزرگی

که [...]

Read the rest of this entry »

سید هادی رضوی هم بابا شد

شنبه, فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷

بسم الله
سال نو مبارک
به مبارکی و میمنت، دوره ۲۲ دبیرستان مفید، برای دومین بار نوه دار شد؛ این بار توسط دوست عزیزمان آقای سید هادی رضوی. یعنی این دوست عزیز هم به جمع باباهای دنیا پیوست. قبل از هادی هم که مسعود خیربخش به این درجه نایل شده بود.
فعلا دوره ۲۲، دو تا نوه داره. [...]

Read the rest of this entry »

نوید حسنی

چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶

بسم الله
به فاصله یک هفته، بامداد امروز دوباره رفتم به فرودگاه امام خمینی. اینبار برای خداحافظی از نوید…

تا موقعی که از قسمت کنترل عبور نکرده بود، باور نمی‌کردم که این پسر واقعا مسافر است. از بس که همیشه برای ما خالی بندی می‌کرد. اون هم کجا؛ استرالیا…. رفت که از اونجا فوق لیسانس بگیره.
موقع رفتن، [...]

Read the rest of this entry »

محمد سلمان خاکسار

چهارشنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۶

بسم الله
محمد سلمان خاکسار ، از دوستان دوره ۲۲ دبیرستان مفید امروز صبح تهران را به مقصد آلمان ترک کرد. لیسانس را از دانشگاه تهران گرفت و از این به بعد برای ادامه تحصیل، چند سالی را در آن کشور زندگی خواهد کرد. رفیقی دوست داشتنی با قلبی صاف و ساده.  خداوند پشت و پناهش [...]

Read the rest of this entry »

حسین متولی هم رفت

شنبه, آذر ۲۴م, ۱۳۸۶

بسم الله
حسین متولی از بچه‌های دوره ۲۳ دبیرستان مفید به همراه مادرش به رحمت خدا رفت.

دیدار آخر من با حسین، روز دوشنبه ۱۲ آذر در دانشگاه تهران بود. همون روزی که دلم برای همه چیز دانشگاه تنگ شد. و حالا دلتنگی برای حسین….جلوی مسجد حسین رو دیدم که این جملات را به من گفت: [...]

Read the rest of this entry »

برای حسن

یکشنبه, مهر ۲۲م, ۱۳۸۶

بسم الله
خداحافظ رمضان
چندین ساله که قسمت نمیشه برای نماز عید فطر، برم مصلا. همیشه وقتی خبر نماز رو از تی‌وی میبینم، دلم میشکنه. البته امسال به دلیل نبودن حاجی بود که مثل همیشه رفته سفر.
دیشب وقتی حامد ساعت ۲۲، من رو رسوند به خونه، از ماشینش پیاده نشدم و مشغول حرف شدیم. وقتی باهاش خداحافظی [...]

Read the rest of this entry »

محسن میرزایی

جمعه, خرداد ۱۱م, ۱۳۸۶

بسم الله
این آقا پسری که عکسش رو مشاهده می‌کنید، نامش هست محسن میرزایی. از محدود افرادی است که از کودکی با هم بزرگ شدیم و با هم بوده‌ایم تا به امشب که از هم جدا شدیم.

خیلی خوب اولین برخوردی که با هم داشتیم را یادم می‌آید. تو حیاط دبستان، رفتم و بهش سلام کردم. [...]

Read the rest of this entry »

عروسی

یکشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۵

بسم الله
جمعه شب به طور همزمان عروسی محمدرضا محسنی‌راد و مسعود خیربخش و مراسم جشن عقد علی‌حبیب‌زاده ، از دوستان هم‌دوره‌ای‌مان در دوران دبیرستان بود که من در دو تا از این جشن‌ها دعوت بودم. ابتدا در مراسم مسعود حاضر شدم و سپس رفتم جشن عقد علی. بعد از مراسم علی ، آبروریزی از [...]

Read the rest of this entry »